کجاست آن اسب زین کرده
وشمشیر نظر کرده
ندارم طاقت موندن دلم میل سفر کرده.....
باز تو سال جدید هم می خواین بخوابین؟
آخه تا کی...؟
به هر حال.........
ای وارثان پاکی سال نو مبارک
چه فرقی می کند برگ سبز کدام درخت بودی
یا پرده ی نامردمی ها مرا از چشمان تو جدا خواهد کرد
آنچنان که عشق را از عقل جدا کرده است
عاقل شدم دوباره به این راه کشوندی ام
خودم
و می کشمت از آن رو که دوستم نداری......
همهمه ای است آبی رنگ. به آبی رنگی آسمانی که رنگ خود
در دهانه ی رود ریخته.
سهراب
مثل مأمورای نیروی انتظامی فقط نگاه میکردن
امّا اون وقت کی سرو صدا درست می کرد
صبر کن
هر زمانی که نور چراغ اتو مبیلی روی آن افتاد از روی آن بپر.
انگیزه ای نزدیک برای رنگ پذیری دارد.
باد می پیچد. و برگهای خزانی را می پیماید.
بنگرید، پیش روی ما جنبشی(تلاطمی) است از رنگ.
سهراب
با مردم و دیوونگی و زندگی و عشق ...
با نامردی و دیوونگی و عشق یه جمله بساز
.......
شب ها میان بستر خود می پراکنم
آنگاه، تا سپیده دم
انگار با توام
فریدون مشیری
پرتوی بی رنگ می افتد به روی جاده های نور
روی انگشتان ترد لحظه ها تابوت سردی نرم می لغزد
وهمی آیا نقش خود در خواب می بیند؟
پرسشی هر گونه بیهوده ست
غبار ترس دارد می رود از حفره ها بالا
در نهفت خاک، شاید زندگی را مرده ای در خواب می بیند
قسمتی از شعر شب چراغ
سهراب سپهری
زان که ندارد کران وادی هجران من
عطّار
شاید فکر می کردی کسی نیست که جای تو بیاید و من تنها خواهم ماند
امّا تنها یک هفته زمان کافی بود
او آمد و تو چه زود از یاد رفتی...
امّا... وقتی کسی در حال زمین خوردن است دستان خود را عمود
می کند تا به صورتش آسیبی نرسد امّا قمر بنی هاشم دستی در بدن
نداشت تا از صورت خود محافظت کند و به شدّت با صورت به زمین
خورد
لشکریان دیدند که عبّاس بازهم مشک به دندان در حال حرکت به سوی
خیمه هاست ...
فرماندهان گفتند بزنید مَشکش را که تا مشک سالم است عبّاس هم از
حرکت دست نمی کشد تیر اندازان مشک را تیر باران کردند . اولین
تیری که بر مشک فرود آمد دیگر امید عبّاس نا امید شد
و تنها در آن وقت بود که عبّاس به خود اجازه داد
امام حسین را برادر خطاب کند:
یا أخا اَدرک أخاک...
امام حسین بر بالین عبّاس حاضر شد:
ای لشکر امشب چشمان شما را خواب فرا خواهد گرفت
در حالی که آرام و قرار از خیمه های ما بدون عبّاس رخت بر بسته
است.
الا لعنَتُ الله علَی القومِ الظالمین...
ضربتی بر دست راست وارد شد و مشک بر زمین افتاد
مشک را با دست چپ بر داشت
ملعونی دیگر ضربتی بر دست چپ زد و دست چپ هم بر زمین افتاد
حضرت مشک را به دندان گرفت .....
یا حسین اجازه بده به سوی فرات بروم و برای کودکان آب بیاورم
امام مردد بود امّا چون اسرار برادرش را دید به او اجازه ی رفتن داد
قمر بنی هاشم به سوی شریعه ی فرات به راه افتاد
برای آخرین بار برگشت و گفت : خداحافظ
حسین(ع) هم با نگرانی خداحافظی کرد و عبّاس به سمت فرات رفت
مشک را پر از آب کرد و عظم رفتن به سوی خیمه ها را نمود
..............
وقتی صدای العطش طفلان قافله ی کربلا به اوج رسید
قلب عباس لرزید
صدای ناله های کودکان به حدی بود که به لشکر عمر سعد هم میرسید
حتی بعضی از لشکریان دلشان به رحم آمده نزد عمر می رفتند و می گفتند
ای امیر حد اقل اجازه بده ما به این کودکان آب برسانیم
................
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم گله دارم
سوگواران در ميان سوگواران
قاصد روزان ابري داروگ كي ميرسد باران؟
نیما یوشیج
زندگی چیزی نیست جز خط خطی زمانه
مردگان قربانیان زمانه اند و
زندگان بانیان زمانه
ندارم طاقت موندن دلم میل سفر کرده
به دستم آب وآیینه و شوق رفتنم در سر
به غیر از او نگاه من نمی بیند کس دیگر
مرا خواند وشنیدم من به شوق او دویدم من
زدم پایی به خاکستر ز سر شعله کشیدم من
شعر:شکوه قاسم نیا
اجرا: علیرضا عصار
که چه بیدادی بود
و به پاکی که چه همزادی بود
میرعماد
..................................
.................................
................................
کرد در بین جماعت جست و جو
دید حتی یک تن از این مردمان
نیست خواهان تعالی جهان
میرعماد
ولی این هم بدون تو غم انگیزه
کجارفتی کجا رفتی چرا رفتی
بدون تو بهار از غصه لبریزه
من آن رنگ سیاه شام اندوهم
من آن روزم که صبحم صبح پاییزه
شاعرانه ها هم تموم شد ...
نمیدونم بعضیا از توهین به دیگران چه سودی می برن
مگه من جای اونا رو تنگ کرده بودم
یه چیز دیگه اینکه..
عنوان اون مطالب من شعرهای سال ۱۳۸۲ نبود که بعضیا گفتن اینا شعر نیستن
در ثانی من فکر نمی کنم بشه به ترانه های ایرج جنتی عطایی نسبت آبکی بودن داد
که یه نفر چنین حرفی زده بود
این منم دلواپس بود و نبود
از غم ای کاش هاچشمم کبود
من به فکر خستگی های پر پرنده هام
تو بزن تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکمتر بزن
ایرج جنتی عطایی
شهر من من به تو می اندیشم و تو را میخوانم
وبه شوق فرداکه توراخواهم دید چشم به راه می مانم
سیاوش قمیشی
وقتی تو گریه می کنی شک می کنم به بودنم
پر می شم از خالی شدن گم میشه چیزی از تنم
اسیر بی وزنی میشم رها شده تو یک قفس
کلافه می شم از خودم خسته میشم ازهمه کس
ایرج جنتی عطایی
بعد از آن دیگر معما ساده شد
این همان رمز است در خاک جنون
یک مؤذن یک اذان در دشت خون
شعر: مهدی شریفی
قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود
خار هم کمتر نبود از گل بسا گل تر بود
مسعود فردمنش
این منم بیتابی روز
هست دردی در وجودم
نیست اما درد جانسوز
میرعماد
وقتشه وقتشه رفتن وقتشه
وقتشه از تو گذشتن وقتشه
مهلت تولد دوباره نیست
مردن دوباره ی من وقتشه
ایرج جنتی عطایی
توی تنهایی یک دشت بزرگ
که مث غربت شب بی انتهاست
یه درخت تن سیاه سر بلند
آخرین درخت سبز سرپاست
رو تنش زخمه ولی زخم تبر
نه یه قلب تیرخورده نه یه اسم
شاخه هاش پراز پرپرنده هاست
کندوی پاک دخیله و طلسم
ایرج جنتی عطایی