تبليغاتX
فریاد شرق
ای وارثان پاکی... من نفسم را از رود سپید و آسمان خزر و خلیج همیشگی فارس می گیرم
سه شنبه ۱۶ تیر

بی تو وسعت درکنارم تنگ شد

بر سرمیزصدارت جنگ شد

تا تو بودی باغ عزّت بازبود

انتهای  نام تو  آغاز بود

                                              مهدی شریفی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط میرعماد  | 

ریاضی..( شنبه )

 

استاد آقای ن

:خب در عین حال می خوایم برای شما تنوع باشه

 یه خورده هم بذارید کارا خوب پیش بره

این ازدواج چیه که چهره ها لبخند(خندان) میشه؟!

ازدواج نیست استاد مسأله اون دخترست

(مسأله ریاضی حل شد)

ساعت 9:03

انشا الله که شما به اصطلاح... فرصت ایجاد بشه

 ما رو هم دعوت کنین دستپاچگی نداره

(دیر و زود داره  سوخت و سوز نداره)

اما این در سایه ی دو چیز به دست میاد:

یکی تلاش، دوم در سایه ی طهارت و پاکی.

:حالا بعضی وقتا ظرفیت نباشه اینا حذف میشه.

ساعت 9:25

درسمون رسید تا دو جمله ای نیوتن

تا هفته ی آینده یه خونه تکانی بکنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط میرعماد  | 

شنبه ۱۳ تیر

تو نباشی نمیخوام لحظه ای رو سر بکنم

نمی دونم بعد تو من چی رو باور بکنم

نمی تونم نمی تونم که تو رو رها کنم

بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1384ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط میرعماد  | 

نقشه کشی ساختمانی( 24/1 /1384 )

 

استاد خانم م.ر

9:56 استاد داره دونه دونه برش همه ی طبقه هارو میکشه

(همه ی اینارو که من از ترم قبل بلدم)

: حالا بریم سر چیزای دیگه

خب… دیگه

:آره پلّه های افقی، این پله ها (و پله هارو روی پلان نشون میده)

10:00 بچه های ساعت بعد سر و صدا میکنن

....

این دیوارهم برش خورده

تو طبقه ی اول ما این دیوارو نداشتیم

از سقف پارکینگ شروع میشه

خب اینم از این طبقه.

(طبقه ی 3 رو هم مثل طبقه ی 2 میکشه)

خب بر گردیم سر پله های این قسمت

.... پس کلّاً ما تو راه پله سقف نداریم

مثل چاه آسانسور

:جان پناه دور تا دور بامو پوشش میده

(یه سری چیزای دیگه هم گفت)

:محل اولین ردیف آکسها رو هم باید روی برش منتقل کنیم

:خیله خوب دیگه چیا بود تو مقطع؟!

:جزوتونو نگاه کنین ببینین همه چی توضیح داده شد

دیگه موردای دیگه چیه؟...

...

10:27  خسته نباشید

از جلسه ی بعد وسایل همراه داشته باشین.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط میرعماد  | 

..........................

.........................

.......................

....................... .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 2:38 قبل از ظهر  توسط میرعماد  | 

کودکی را در خواب دیدم

یک دختر بچه بود

مسئول مواظبت از او من بودم...

شاید نشانه ی معصومیت کسی بود

نمی دونم..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط میرعماد  | 

نزدیک نیم ساعت عذاب کشیدم

روحانی مجلس مصیبت میخوند

همه گریه میکردن...

بعضیا می زدن تو سرشون

ولی من... نمی تونستم غممو بروز بدم

وقتی تموم شد و سرا بالا اومد

چشم هیچکس خیس نبود...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1384ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط میرعماد  | 

عصیان کن و دیوانه شو ای راد مرد قصّه ها

بیداد کن ، آزاد کن قلب مرا از غصّه ها

                                                               خودم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1384ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط میرعماد  | 

آیا برای کشتن تو بهانه ای جز دوست داشتنت

می توان داشت!

وقتی که آلت قتاله همانا قلب به خون آغشته ی

من است.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1384ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط میرعماد  | 

توجّه:

نویسنده ی وبلاگ  دیوانگی را فریاد بزن خودم بودم

اون وبلاگ دیگه وجود نداره...

حالا خوب شد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1384ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط میرعماد  | 

یه نفر بود.. شاعر بود

بعدش عاشق شد...

امّا هیچکس نمی خواست که اون عاشق باشه..

همه بر علیهش توطئه کردن بعد اون رفت کنج خلوت

خودش نشست...

هنوز خیلی مونده تا آدما بفهمن اونی که فرستادنش کنج خونه.

کی بود

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1384ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط میرعماد  | 

دیوانه ای را دیدم شعر می گفت

گفتم برای  چی شعر میگی 

گفت این شعر مرگه برای موسیقی قتل

دیوانه ای را دیدم آهنگ می ساخت

گفت این آهنگ رو برای شعر مرگ مینویسم

تا ترانه ای جاودانه باشه برای کشته شدن یه آدم

و من بودم ، کسی که برای اجرای اون ترانه

انتخاب شده بود

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1384ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط میرعماد  | 

آهای با توام دزد..

تو که عشق منو دزدیدی

تو قلب منو دزدیدی امّا بعدش اونو شکستی

پیدات می کنم نمی تونی فرار کنی

انتقام دلمو ازت می گیرم

خونی رو که از دل من بردی از تو دلت در میارم

خونتو میمکم بعد شکنجت میدمو می کشمت

می کشمت...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1384ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط میرعماد  | 

گفت دیگه از دستت خسته شدم

دیگه بسه نمی خوام ببینمت

گفت هدف تو کشتن منه

من چی میتونم بگم...

تمام افکارش در باره ی من و همه ی چیزای دیگه عوض شده

من فقط فریاد زدم

فریاد زدم فریاد زدم

و فقط فریاد بود که منو زنده نگه داشت

فریاد بزن بریاد بزن

فریاد بزن تا همیشه...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1384ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط میرعماد  | 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

                                                      حافظ شیراز


اسرارعشق و مستی

با مدعی چگونه بگویم

خودخواه خود پرست

به جز اطاعت محض

چیزی نخواسته است

                         حمید مصدّق

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1384ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط میرعماد  | 

پنج شنبه ۴ تیر

کسی هرگز به فکر ما

نبود و نیست ای هم درد

برایمرگ این قصّه

کسی گریه نخواهد کرد

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1384ساعت 3:13 قبل از ظهر  توسط میرعماد  | 

۴شنبه ۳ تیر

دستم بگیر دستم را تو بگیر

التماس دستم را بپذیر

درمانی باش پیش از آن که بمیرم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم فروردین 1384ساعت 3:10 قبل از ظهر  توسط میرعماد  | 

دوشنبه ۱ تیر

روزهای بهانه و تشویش

روزگار ترانه و اندوه

روزهای بلند وبی فرجام

وز فغان نگفته ها افسوس 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1384ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط میرعماد  | 

ماهی سیاه کوچولو نوشته:

(با اومدن بچه ی علی و لیدا یه تیکه از قلبم رفت برای اون)

آخه علی برادرشه

ولی من...

من قلبمو به کسی دادم که دور و برشو ... گرفتن

من  هیچوقت احساسی مثل احساس ماهی سیاهو درک نمی کنم

علاوه بر اون دیگه  هیچکس نیست که فقط منو دوست داشته باشه

من در واقعیّت معنوی حتّی بچه ی کسی  هم نیستم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط میرعماد  | 

برای دیدنت به بالای کوه آمدم

امّا ...

پرنده ها گفتند که تو دیگر هم خانه ی کوه شده ای

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط میرعماد  | 

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب میشود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود

                                                         فروغ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1384ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط میرعماد  | 

در شب بیداری ما حتّی روز هم خوابیده بود

شاید فکر میکرد یکی از ما خواهد توانست

خورشید را بیدار کند

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1384ساعت 6:6 قبل از ظهر  توسط میرعماد  | 

خدایا به من فقط زندگی بده

آبادی جهان، و پاکی مردمانش با من...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1384ساعت 5:35 قبل از ظهر  توسط میرعماد  | 

ای خواهر مضطر زینب خداحافظ

ای عصمت داور زینب خداحافظ

بنشین ای خواهر بشنو وصایایم

کن گوش ای زینب ورد و دعاهایم

رنج و بلاهایم در چنگ اعدایم

از گردش اخترزینب خداحافظ

                                        محمد ابراهیم غبرائی ( فانی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1384ساعت 3:24 قبل از ظهر  توسط میرعماد  | 

مگذار شکوه چشمان  تندیس وارت،

یا عطر گل سرخی که شبانه

با نفست بر گونه ام می نشیند را از دست بدهم.

                                                      فدریکو گارسیا لورکا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1384ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط میرعماد  | 

بهاران بود فصلی خوش

ولی اکنون که پاییز است،

نوای شعر من با گریه های تو هم آویز است

بیا با من بهاری باش

که اکنون فصل پاییز است و

شعر من غم انگیز است

                                                                    شعر:میرعماد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1384ساعت 2:35 قبل از ظهر  توسط میرعماد  | 

ای کاش کسی بود که  مرا یاری کند آنگاه جهان واقعی را می دیدی
+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1384ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط میرعماد  | 

شنبه ۱۶ خرداد

تو ساده دل ندانستی خدای تو دروغین بود

تنی خاکی و در مانده خدای تو فقط این بود

تو ای با دشمن من دوست، صداقت را سپرکردی

چه آسان گم شدی در خود چه درد آور سفر کردی

                                                                     اردلان سرفراز      

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1384ساعت 2:38 بعد از ظهر  توسط میرعماد  | 

دیوانه را دوست بدار

و دیوانگی را فریاد بزن...

آهای با توام که نقاب منطقی بودن و عاقل بودن زدی

با ما باش...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1384ساعت 1:44 بعد از ظهر  توسط میرعماد  | 

اشاره کن که بشکفم حتّی در این یخ بستگی

در این ترانه سوزی و در این غزل شکستگی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1384ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط میرعماد  |