بی تو وسعت درکنارم تنگ شد
بر سرمیزصدارت جنگ شد
تا تو بودی باغ عزّت بازبود
انتهای نام تو آغاز بود
مهدی شریفی
ریاضی..( شنبه )
استاد آقای ن
:خب در عین حال می خوایم برای شما تنوع باشه
یه خورده هم بذارید کارا خوب پیش بره
این ازدواج چیه که چهره ها لبخند(خندان) میشه؟!
ازدواج نیست استاد مسأله اون دخترست
(مسأله ریاضی حل شد)
ساعت 9:03
انشا الله که شما به اصطلاح... فرصت ایجاد بشه
ما رو هم دعوت کنین دستپاچگی نداره
(دیر و زود داره سوخت و سوز نداره)
اما این در سایه ی دو چیز به دست میاد:
یکی تلاش، دوم در سایه ی طهارت و پاکی.
:حالا بعضی وقتا ظرفیت نباشه اینا حذف میشه.
ساعت 9:25
درسمون رسید تا دو جمله ای نیوتن
تا هفته ی آینده یه خونه تکانی بکنیم.
تو نباشی نمیخوام لحظه ای رو سر بکنم
نمی دونم بعد تو من چی رو باور بکنم
نمی تونم نمی تونم که تو رو رها کنم
بعد تو من چه کسی رو عشق من صدا کنم
نقشه کشی ساختمانی( 24/1 /1384 )
استاد خانم م.ر
9:56 استاد داره دونه دونه برش همه ی طبقه هارو میکشه
(همه ی اینارو که من از ترم قبل بلدم)
: حالا بریم سر چیزای دیگه
خب… دیگه
:آره پلّه های افقی، این پله ها (و پله هارو روی پلان نشون میده)
10:00 بچه های ساعت بعد سر و صدا میکنن
....
این دیوارهم برش خورده
تو طبقه ی اول ما این دیوارو نداشتیم
از سقف پارکینگ شروع میشه
خب اینم از این طبقه.
(طبقه ی 3 رو هم مثل طبقه ی 2 میکشه)
خب بر گردیم سر پله های این قسمت
.... پس کلّاً ما تو راه پله سقف نداریم
مثل چاه آسانسور
:جان پناه دور تا دور بامو پوشش میده
(یه سری چیزای دیگه هم گفت)
:محل اولین ردیف آکسها رو هم باید روی برش منتقل کنیم
:خیله خوب دیگه چیا بود تو مقطع؟!
:جزوتونو نگاه کنین ببینین همه چی توضیح داده شد
دیگه موردای دیگه چیه؟...
...
10:27 خسته نباشید
از جلسه ی بعد وسایل همراه داشته باشین.
.........................
.......................
....................... .
یک دختر بچه بود
مسئول مواظبت از او من بودم...
شاید نشانه ی معصومیت کسی بود
نمی دونم..
روحانی مجلس مصیبت میخوند
همه گریه میکردن...
بعضیا می زدن تو سرشون
ولی من... نمی تونستم غممو بروز بدم
وقتی تموم شد و سرا بالا اومد
چشم هیچکس خیس نبود...
بیداد کن ، آزاد کن قلب مرا از غصّه ها
خودم
می توان داشت!
وقتی که آلت قتاله همانا قلب به خون آغشته ی
من است.
نویسنده ی وبلاگ دیوانگی را فریاد بزن خودم بودم
اون وبلاگ دیگه وجود نداره...
حالا خوب شد؟
بعدش عاشق شد...
امّا هیچکس نمی خواست که اون عاشق باشه..
همه بر علیهش توطئه کردن بعد اون رفت کنج خلوت
خودش نشست...
هنوز خیلی مونده تا آدما بفهمن اونی که فرستادنش کنج خونه.
کی بود
گفتم برای چی شعر میگی
گفت این شعر مرگه برای موسیقی قتل
دیوانه ای را دیدم آهنگ می ساخت
گفت این آهنگ رو برای شعر مرگ مینویسم
تا ترانه ای جاودانه باشه برای کشته شدن یه آدم
و من بودم ، کسی که برای اجرای اون ترانه
انتخاب شده بود
تو که عشق منو دزدیدی
تو قلب منو دزدیدی امّا بعدش اونو شکستی
پیدات می کنم نمی تونی فرار کنی
انتقام دلمو ازت می گیرم
خونی رو که از دل من بردی از تو دلت در میارم
خونتو میمکم بعد شکنجت میدمو می کشمت
می کشمت...
دیگه بسه نمی خوام ببینمت
گفت هدف تو کشتن منه
من چی میتونم بگم...
تمام افکارش در باره ی من و همه ی چیزای دیگه عوض شده
من فقط فریاد زدم
فریاد زدم فریاد زدم
و فقط فریاد بود که منو زنده نگه داشت
فریاد بزن بریاد بزن
فریاد بزن تا همیشه...
حافظ شیراز
اسرارعشق و مستی
با مدعی چگونه بگویم
خودخواه خود پرست
به جز اطاعت محض
چیزی نخواسته است
حمید مصدّق
کسی هرگز به فکر ما
نبود و نیست ای هم درد
برایمرگ این قصّه
کسی گریه نخواهد کرد
دستم بگیر دستم را تو بگیر
التماس دستم را بپذیر
درمانی باش پیش از آن که بمیرم
روزهای بهانه و تشویش
روزگار ترانه و اندوه
روزهای بلند وبی فرجام
وز فغان نگفته ها افسوس
(با اومدن بچه ی علی و لیدا یه تیکه از قلبم رفت برای اون)
آخه علی برادرشه
ولی من...
من قلبمو به کسی دادم که دور و برشو ... گرفتن
من هیچوقت احساسی مثل احساس ماهی سیاهو درک نمی کنم
علاوه بر اون دیگه هیچکس نیست که فقط منو دوست داشته باشه
من در واقعیّت معنوی حتّی بچه ی کسی هم نیستم
امّا ...
پرنده ها گفتند که تو دیگر هم خانه ی کوه شده ای
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب میشود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
فروغ
شاید فکر میکرد یکی از ما خواهد توانست
خورشید را بیدار کند
آبادی جهان، و پاکی مردمانش با من...
ای عصمت داور زینب خداحافظ
بنشین ای خواهر بشنو وصایایم
کن گوش ای زینب ورد و دعاهایم
رنج و بلاهایم در چنگ اعدایم
از گردش اخترزینب خداحافظ
محمد ابراهیم غبرائی ( فانی)
یا عطر گل سرخی که شبانه
با نفست بر گونه ام می نشیند را از دست بدهم.
فدریکو گارسیا لورکا
ولی اکنون که پاییز است،
نوای شعر من با گریه های تو هم آویز است
بیا با من بهاری باش
که اکنون فصل پاییز است و
شعر من غم انگیز است
شعر:میرعماد
تو ساده دل ندانستی خدای تو دروغین بود
تنی خاکی و در مانده خدای تو فقط این بود
تو ای با دشمن من دوست، صداقت را سپرکردی
چه آسان گم شدی در خود چه درد آور سفر کردی
اردلان سرفراز
و دیوانگی را فریاد بزن...
آهای با توام که نقاب منطقی بودن و عاقل بودن زدی
با ما باش...
در این ترانه سوزی و در این غزل شکستگی